تبليغاتX
عشق بی پایان ما...

عشق بی پایان ما...

بی تو من یه بی نشونم تو بده راه و نشونم...

داستان عاشقی

شير نري دلباخته‏ ي آهوي ماده شد. شير نگران معشوق بود

 ومي‏ترسيد بوسيله‏ي حيوانات ديگر دريده شود.از دور

 مواظبش بود…


 پس چشم از آهو برنداشت تا يک بار که از دور او

 را مي نگريست،


 شيري را ديد که به آهو حمله کرد. فوري از جا پريد

 و جلو آمد.


 ديد ماده شيري است. چقدر زيبا بود، گردني مانند

مخمل سرخ و بدني زيبا و طناز داشت.با خود گفت:

حتما گرسنه است. همان جا ايستاد و مجذوب زيبايي

 ماده شير شد.


 و هرگز نديد و هرگز نفهميد که آهو خورده شد…

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 11:16  توسط علی و رویا  | 

وصل معشوق

 

تا ابد بغضِ منِ تبزده کال است عزیز
دیدن گریهء تمساح محال است عزیز !

تا شما خانه تان سمت شمال ده ماست
قبله دهکده مان سمت شمال است عزیز

پنجره بین من و توست، مرا بوسه بزن
بوسه از آن طرف شیشه حلال است عزیز !

ما دو ریلیم به امید به هم وصل شدن
فصل گل دادن نی ، فصل وصال است عزیز !

ماه من ! عکس تو در چشمه گل آلود شده
عیب از توست !...ببین ! چشمه زلال است عزیز !

دام گیسوی تو بی دانه شده ، می فهمی ؟!
امپراطوری تو رو به زوال است عزیز

عشق این نیست که بر گردن من حلقه زده
اینکه بر گردنم افتاده وبال است عزیز

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 10:44  توسط علی و رویا  | 

لحظه عاشقی

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 12:47  توسط علی و رویا  | 

سلام

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام دوستای خوب و نازنینم امیدوارم که حالتون خوب خوب باشه من و علی پس از یک ماه اومدیم شرمنده هر دوتاییمون درگیر امتحانات بودیم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 12:22  توسط علی و رویا  | 

 

دوستای خوبم لطفا اگر در قسمت نظرات سوال می پرسید و جواب می خواهید ادرس وبلاگتونم بزارید.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 23:22  توسط علی و رویا  | 

حسین

 
«حسین ! اى پرچم خونین حق بر دوش،

حسین ! اى انقلابى مرد

حسین ! اى رایت آزادگى در دست،

در آن صحراى سرخ و روز آتشگون‏

قیام قامتت در خون نشست، اما

پیام نهضتت برخاست‏

از آن طوفان «طف» در روز عاشورا، ‏

به دشت «نینوا» ناى حقیقت از «نوا» افتاد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 19:26  توسط علی و رویا  | 

دشت کربلا

 

گفت محمد که ز دشت بلا

بی‌سر آرند حسین مرا

ای لب تو تشنه‌ترین غنچه‌ها

کرده غمت با دل خونم چه‌ها

دل خوشی و عشق نگردند جمع

شاهد من آتش و اشک است و شمع

طوطی اگر در قفس آئینه داشت

چلچلة ما غم دیرینه داشت

غصه حریف دل مشتاق نیست

هرکه کند شکوه ز عشاق نیست
 
نام شاعر:نادر بختیاری

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 18:41  توسط علی و رویا  | 

تو را نگاه می کنم

 

  
تو را نگاه می کنم
خورشید چند برابر می شود و روز را روشن می کند!
                                          بیدار شو با قلب و سر رنگین خود
                                          بد شگونی شب را بگیر
 تو را نگاه می کنم و همه چیز عریان می شود
                    زورق ها در آب های کم عمقند...
                                         خلاصه کنم:دریا بی عشق سرد است!
                         جهان این گونه آغاز می شود:
موج ها گهواره ی آسمان را می جنبانند
               (تو در میان ملافه ها جا به جا می شوی
                         وخواب را فرا می خوانی)
                                     بیدار شو تا از پی ات روان شوم
                         تنم بی تاب تعقیب توست!
              می خواهم عمرم را با عشق تو سر کنم
از دروازه ی سپیده تا دریچه ی شب
                            می خواهم با بیداریِ تو رویا ببینم!  
                            می خواهم با بیداریِ تو رویا ببینم!
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 23:22  توسط علی و رویا  | 

ارتباط دو عاشق

 

شما همراه زاده شدید و تا ابد همراه خواهید بود.
هنگامی که بال سفید مرگ روزهاتان را پریشان می کنند همراه خواهید بود.
آری شما در خاطر خاموش خداوند نیز همراه خواهید بود.
اما در همراهی خود حد فاصل را نگاه دارید و بگذارید بادهای آسمان در میان شما به رقص در آیند.
به یکدیگر مهر بورزید اما از مهر بند مسازید :
بگذارید که مهر دریای مواجی باشد در میان دو ساحل روح های شما .
جام یکدیگر را پر کنید اما از جام یکدیگر منوشید .
از نان خود به یکدیگر بدهید اما از یک گرده ی نان مخورید .
با هم بخوانید و برقصید و شادی کنید ولی یکدیگر را تنها بگذارید
همان گونه که تار های ساز تنها هستند با آن که از یک نغمه به ارتعاش در می آیند .
دل خود را به یکدیگر بدهید اما نه برای نگه داری .
زیرا که تنها دست زندگی می تواند دل هایتان را نگه دارد .
در کنار یکدیگر بایستید اما نه تنگاتنگ :
زیرا که ستون های معبد دور از هم ایستاده اند
و درخت بلوط و درخت سرو در سایه یکدیگر نمی بالند .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 11:19  توسط علی و رویا  | 

لحظات عاشقانه

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 14:40  توسط علی و رویا  |